یـابـن الحسن مـــــا عـــقـــده دار کـربـلاییم
بر تــو قــــسم، مـــا بی قــــــــرار کربلاییم
تـــرسیم مـــــاند آرزویـــــش بــــــــر دل ما
مــــا آرزومــــــنـــد دیـــــــار کربـــــــــلاییم
گــــر چه به دور از کربلا آلـــــــوده گـشتیم
امـــــا خــــــدایی غــــمــــــگسار کربـلاییم
جـــــــان سه ساله عمه گیسوی سپــیدت
مـــــا را بـــــــخر مــــــا سر به دار کربـلاییم
تــــا جــــــان بـــود ما را ببـر یـک شب زیارت
مــــا ریــــزه خــــوار ســـفـــره دار کربلاییم
مــــا بــا کسی غیر از حـسیـن کاری نداریم
مــــا تــــشـــنه بـــــوی بــــــهــار کــربلاییم
اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ
![]()
فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً
![]()
وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً
![]()
برحمتک یا ارحم الرحمین
![]()
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجه
مولای من!
در میان شیعیان شما دلهایی است که مشتاق شما هستند
میان این دلها شما غریب نیستی آقا...
دلهایی هستند که شمارا طرد نکرده اند...
دلهایی است که از شما روگردان نیستند...
دلهایی هست که صدای "هل من ناصر ینصرنی" شما را درک می کنند.
آقا جان!
همه این دلها در روز جمعه زانوی غم به بغل می گیرند
و "این بقیه الله" را ندبه می کنند...!
یا مولا!
شما غریب نیستی بعضی ازاین دلها غریب اند...!
مولای من!
تورا از خودت خواستن شیرینی مناجات من است.
گل نرگس!
خسته ام از این هیاهوها، به کدامین جمعه پناه ببرم؟!!
مثل هر بار برای تو نوشتم:
دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد،
"همه گویند به انگشت اشاره،
مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟ تو کجایی؟ تو کجایی..."
مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش زیاد است
که گویند به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق، ولی او سپهش یار ندارد!
تو خودت! مدعی دوستی و مهر شدیدی!
که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟
تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟
چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟
چه کسی راه به روی تو گشوده؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد،
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی کجایی!؟
و ای کاش بیایی...!
ازت سوال می کنم: چرا نمیشه محبوب ترین خلقت رو ببینم؟
تو می دونی اما به روم نمیاری...
من دوباره می پرسم...
تو از «العجل العجل یا حسین» گفتن های اهل کوفه میگی و از عاشورا...
باز غرورم رو نمی شکنی به جاش امتحانم می کنی...
من امتحانت رو رد می شم اما باز نمی فهمم باز سوال می کنم و باز ... و باز ... و ...
محکم تر از همیشه سوال می کنم .... سخت تر از همیشه امتحانم می کنی...
من زمین می خورم این بار می فهمم... تو با مهربونی بلندم میکنی...
من ازت خجالت می کشم: یا رب ظلمت نفسی... تو اشکامو پاک می کنی...
دیگه اون سوال رو نمی پرسم دیگه می دونم!
حالا فقط می پرسم چقدر طول می کشه
اونقدر چشمام لایق بشه که محبوب ترین خلقت رو ببینم؟!
تو می گی از همین حالا شروع کن...
حالامن یه منتظرم برای اون لحظه...
و می دونم تو از من منتظرتری... تو که همیشه از من به من مهربانتری...
پس دستم رو بگیر!