اسارت دشوار و یتیمی دردی عمیق است. یک سه ساله، چگونه می تواند تمام رنجِ تشنگی و زخم تازیانه اسارت و از آن بدتر، درد یتیمی را به جان بخرد، آن هم قلب کوچکِ سه ساله ای که تپیدن را از ضربانِ قلب پدر آموخته و شبی را بی نوازش او به صبح نرسانده است. امّا... امّا او رقیه حسین است و بزرگی را هم از او به ارث برده است. رقیه پس از عاشورا، پدر را از عمه سراغ می گیرد و لحظه ای آرام ندارد، با نگاه های کنجکاوش از هر سو ـ تمام عشقش ـ پدرش را می جوید و سکوتِ عمه، سؤال او را بی جواب می گذارد و او باز هم می پرسد: «عمه، بابایم کجاست؟...»
این جا خرابه های شام، منزل گاه اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است. رقیه با اسیران دیگر وارد خرابه می شوند، اما دیگر تاب دوری ندارد. پریشان در جست و جوی پدر است. امشب رقیه، فقط پدر و نوازش های پدر را می خواهد. امشب رقیه علیهاالسلام است و عمه، امشب رقیه علیه السلام است و سر بابا، امشب ملائک آسمان از غم دختر حسین علیه السلام در جوش و خروشند، امشب شب وداع رقیه علیهاالسلام و زینب علیهاالسلام است. او در آغوش عمه، بوی پدر را به یاد می آورد و دستان پر مهر او را احساس می کرد.
رقیه ...رقیه نجیب! ای مهتاب شب های الفت حسین! ای مظلوم ترین فریاد خسته! گلِ نازدانه پدر و انیس رنج های عمه!
رقیه... رقیه کوچک! ای یادگار تازیانه های نینوا و سیل سیلی کربلا! دست های کوچکت هنوز بوی نوازش های پدر را می داد، و نگاه های معصوم و چشمان خسته ات، نور امید را به قلب عمه می تاباند.
رقیه... رقیه صبور! بمان، که بی تو گلشن خزان دیده اهل بیت، دیگر بوی بهار را استشمام نخواهد کرد، تو نوگل بهشتی و فرشته زمینی، پس بمان که کمر خمیده عمه، مصیبتی دیگر را تاب نخواهد آورد.
یا رب امشب چه شبی است. در و دیوار فرو ریخته این خرابه غزل کدامین خداحافظی را می سرایند؟ زینب، این بانوی نور و نافله های نیمه شب، دستی به آسمان دارد و دستی بر سر رقیه؛ بخواب عزیز برادرم!
باز هم رقیه علیهاالسلام و گریه های شبانه، باز هم بهانه بابا و بی قراری هایش، و این بار شامیان چه خوب پاسخ بی قراریِ رقیه علیهاالسلام را می دهند و سر حسین علیه السلام را نزد او می آورند.
آن شب، هیچ کس توان جدا کردن رقیه علیهاالسلام را از سرِ بابا نداشت. تو با سرِ بابا چه گفتی؟ چشم های پدر، کدامین سرود رفتن را برایت خواند که مانند فرشته ای کوچک، از گوشه خرابه تا عرش اعلا پر کشیدی و غربتِ خرابه را برای عمه به جای نهادی.
امشب، غم گین ترین ماه، آسمان دنیا را تماشا می کند. آسمان! چه دل گیری امشب، گویی غم مصیبتی به گستردگی زمین، قلبت را می فشرد. امشب فرشته های سیاه پوش، بال در بال هم، فوج فوج به زمین می آیند و ترانه غم می سرایند. در و دیوار خرابه، از اندوه زینب علیهاالسلام ، بر سر و سفیر می کوبند. امشب چشمه های آسمان، از گریه خونین زینب علیهاالسلام ، خون می بارد و چهره زمین از وسعت اندوه، تاریک است. متاب امشب ای ماه، متاب! هیچ می دانی، امشب گیسوان پریشانِ رقیه، به خواب کدامین نوازش رفته است؟ متاب که دردهای آشکار بسیار است. متاب که زخم های بی شمار بسیار است. متاب که دل پر شرار زینب علیهاالسلام به شراره جدایی نازنینی دیگر، در سوز و گداز است. متاب که امشب خرابه شام، از داغ سه ساله گل حسین، تیره ترین خرابه دنیاست. متاب ای ماه، متاب!
آرام نازنین عمه! آرام، مبادا شامیان صدای گریه و بی تابی دختر حسین را بشنوند. این خرابه کجا و آغوش گرم و نوازش های مهربان بابا کجا؟ این سر بریده بابا و این دختر کوچک حسین. هر چه می خواهد دل تنگت، بگو. بابا، امشب به مهمانی دلِ بی قرارت آمده، بگو از سیلی خوردن ها و تازیانه ها و آتش خیمه های عصر عاشورا. بگو از درد غربت و محنت غریبی، بگو از صورت های نیلی و اسیری و بیابان های بی رحمی. بگو از بی شرمی یزیدیان و کوفیان سست پیمان و استقبال شامیان، آرام، نازنین عمه! آرام. اکنون تو، به مهمانی بابا می روی. سفر به سلامت!
امشب به وعده گاه نخستین باز می گردی. آن جا پدر و ملائک، به اشتیاق، در انتظار تو هستند. امشب آسمان گرفته و تاریک است و باد خزان غبار مرگ می پاشد. گریه امان اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را بریده است و عشق از غم این هجران، و اندوه هجرت تو گل تازه شکفته و معطری که در قلب بهار می پژمرد، زار می نالد، آرام و قرار زینب علیهاالسلام ، رفته است. سرانجام آن لحظه فرا رسید و رقیه علیهاالسلام کوچک زینب، از خاک تا افلاک پر کشید.
تو را چه بنامم، که ناب تر از شبنم های صبح گاه بر گلبرگ تاریخ نشسته ای. تو را چه بسرایم که آوازه برکت و کرامتت، موج وار، همه دل ها را به تلاطم در آورده است. تو را چه بنامم که بیش از سر بهار در آغوش بابا، طعم زندگی را نچشیدی و مانند او، غریبانه از غربت این غریبستان خاکی بار سفر بستی. پس سلام بر تو، روزی که به عالم خاکی گام نهادی و روزی که به افلاک پر کشیدی.
امام حسن مجتبی علیه السلام ، به برادرش امام حسین علیه السلام وصیت نمود که با ام اسحاق که همسرش بود وصلت کند. امام حسین علیه السلام به سفارش برادر عمل کرد و ثمره آن ازدواج، دختر نازدانه ای به نام رقیه شد. با تولد حضرت رقیه علیهاالسلام در سال 57 قمری، مدینه نور دیگری گرفت و خانه کوچک امام، گرمای تازه ای یافت. دیری نپایید که ام اسحاق جان به جان آفرین تسلیم کرد و رقیه کوچک از نعمت مادر محروم شد. امام حسین علیه السلام او را در آغوش پر مهر خویش، بزرگ کرد و پیوسته به خواهرش زینب علیهاالسلام سفارش می فرمود که برای رقیه علیهاالسلام مادر باشد و به او محبّت کند.
بی مادری حضرت رقیه علیهاالسلام ، پرستاری های حضرت زینب علیهاالسلام و سفارش های حضرت امام حسین علیه السلام باعث شده بود، پیوندی عمیق، بین حضرت زینب علیهاالسلام و حضرت رقیه علیهاالسلام پدید آید.
از لحظه ورود کاروان به کربلا، رقیه لحظه ای از پدر جدا نمی شد، شریکِ غم ها و مصیبت های او بود و با دیگر یاران امام از درد تشنگی می سوخت. یکی از افراد سپاه یزید می گوید:
من در میان دو صف لشکر ایستاده بودم، دیدم کودکی از حرم امام حسین علیه السلام بیرون آمد، دوان دوان خود را به امام رسانید، دامن آن حضرت را گرفت و گفت: ای پدر، به من نگاه کن! من تشنه ام. این تقاضای جان سوز آن دختر تشنه کام و شیرین زبان، چون نمکی بر زخم های دل امام بود و او را منقلب کرد، بی اختیار اشک از چشمان اباعبداللّه علیه السلام جاری گردید و با چشمی اشک بار فرمود: «دخترم، رقیه! خداوند تو را سیراب کند؛ زیرا او وکیل و پناه گاه من است.» پس دست کودک را گرفت و او را به خیمه آورد و او را به خواهرانش سپرد و به میدان برگشت.
گاه سجاده امام حسین علیه السلام ، با دست های کوچک حضرت رقیه علیهاالسلام باز می شد و او به انتظار پدر می نشست تا می آمد و در آن سجاده به نماز می ایستاد و رقیه علیهاالسلام از آن رکوع و سجود امام لذت می برد. در کربلا نیز رقیه علیهاالسلام ، هر بار هنگام نماز، سجاده امام را می گشود. ظهر عاشورا به عادت همیشگی منتظر بابا بود، ولی پس از مدتی، شمر وارد خیمه شد و رقیه علیهاالسلام را کنار سجاده پدر دید که سراغ او را می گرفت، آن ملعون نیز جواب این سؤال را با سیلی محکمی که به صورت کوچک او نواخت، پاسخ گفت.
کاروان کربلا، از کوفه راهی شام شد، همان کاروانی که اهل بیت پیامبر بودند و به اسیری از کربلا آورده شده بودند، در بین راه که سختی و مشکلات بر رقیه کوچک فشار آورده بود، شروع به گریه و ناله کرد. یکی از دشمنان چون آن فریاد و ضجه را شنید، به رقیه علیهاالسلام گفت: ای کنیز، ساکت باش؛ زیرا این با گریه تو ناراحت می شوم. آن حضرت بیشتر اشک ریخت، بار دیگر آن نامرد گفت: ای دختر خارجی، ساکت باش. حرف های زجر دهنده آن مرد، قلب رقیه علیهاالسلام را شکست، رو به سر پدر فرمود: ای پدر! تو را از روی ستم و دشمنی کشتند و نام خارجی را هم بر تو گذاردند، پس از این جمله ها، آن دشمن خدا، غضب کرد و با عصبانیت رقیه را از روی شتر بر زمین انداخت.
بعد از ورود اهل بیت امام حسین علیه السلام به شام، آنان را در خرابه ای نزدیک کاخ سبز یزید جای دادند. روزها آفتاب و شب ها، سرما به شدت آنان را اذیت می کرد. علاوه بر آن، نگاه مردم شام که به تماشای خرابه نشینان می آمدند، داغی جان سوز بود. روزی حضرت رقیه علیهاالسلام ، به جمع شامیان که در حال برگشتن به خانه های خود بودند، اشاره کرد و ناله ای دردناک از دل برآورد و به عمه اش گفت: ای عمه، اینان کجا می روند؟ آن حضرت فرمود: ای نور چشمم اینان ره سپار خانه و کاشانه خود هستند. رقیه گفت: عمه جان مگر ما خانه نداریم، و زینب علیهاالسلام فرمود: نه، ما در این جا غریبه هستیم و خانه ای نداریم، خانه ما در مدینه است. با شنیدن این سخن، صدای ناله و گریه رقیه بلند شد.
سختی های اسارت، رقیه علیهاالسلام را به شدت می رنجاند و او یک سره بهانه بابا را می گرفت، شبی در خرابه شام و در خواب، پدر را دید، چون از خواب برخاست و چشم گشود، خود را در خرابه یافت و از پدر نشانی ندید. از عمه سراغ پدر را گرفت و زینب علیهاالسلام بسیار گریه کرد و رقیه علیهاالسلام نیز با عمه گریست. آن شب باز صدای عزاداری زنان اهل بیت بلند شد؛ مجلسی که نوحه سرایش رقیه علیهاالسلام بود. از سر و صدای اهل بیت، یزید از خواب بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ به او خبر دادند که کودکی سراغ پدرش را گرفته است. یزید دستوری داد، سر پدرش را برای او ببرند.
این دستور یزید نشان از رذالت و شقاوت طینت او بود و برگی دیگر از دفتر مظلومیت های بی شمار اهل بیت را گشود.
وقتی به دستور یزید، سر پدر را برای رقیه علیهاالسلام آوردند، رقیه سر را در بغل گرفت و عقده های دل را باز کرد و هر چه می خواست با سر بابا گفت. آن شب رقیه علیهاالسلام ، گم شده خود را یافته بود، اما بی نوازش و آغوش گرم. پس لب هایش را بر لب های بابا گذاشت و آن قدر گریست تا جان به جان آفرین تسلیم کرد. پشت خمیده زینب علیهاالسلام شکست، رو به سر برادر فرمود: آغوش بگشا که امانتت را باز گرداندم. دیگر کسی ناله های شبانه رقیه علیهاالسلام را در فراق پدر نشنید.
وقتی کاروان اسیران کربلا، به مدینه بر می گشت، غمی جان کاه وجود زینب علیهاالسلام را می آزرد؛ چگونه از خرابه و شام دل بکند؟ نو گلی از بوستان حسین علیه السلام در این خرابه آرمیده، شام بوی رقیه علیهاالسلام را می دهد، رقیه ای که یادگار برادر بود و نازدانه پدر و در دست زینب علیهاالسلام امانت. زینب علیهاالسلام بی رقیه چگونه به کربلا و مدینه وارد شود؟ غم سراسر شام را گرفته و گریه ها، باز هم سکوت شهر را در هم شکسته است.
هنگامی که در خرابه شام، سر پدر را نزد رقیه علیهاالسلام آوردند، آن دختر کوچک بسیار گریست و سخنانی بر زبان آورد که شیون اهل بیت علیه السلام را بلند کرد و آتش بر دل زینب علیهاالسلام نشاند:
پدر جان! کدام سنگ دلی سرت را برید و محاسن تو را به خون پاکت خضاب کرد؟
پدر جان! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پس از مادر از غم فراق او به دامان تو پناه می آوردم و محبت او را در چشم های تو سراغ می گرفتم، اکنون پس از تو به دامان که پناه برم؟
پدر جان! پس از تو چه کسی نگهبان دختر کوچکت خواهد بود، تا این نهال نو پا به بار بنشیند؟
پدر جان! پس از تو چه کسی غم خوار چشم های گریان من خواهد بود؟
پدر جان! در کربلا، مرا تازیانه زدند، خیمه ها را سوزاندند، طناب بر گردن ما انداختند و بر شتر بی حجاز سوار کردند و ما را اسیران از کوفه به شام آوردند.
رقیه کوچک و یادگار حسین علیه السلام ، پس از رحلت در خرابه شام، همان جا مدفون گردید، کم کم مقبره ای به روی قبر بی چراغ او ساخته شد و بارگاهی برای عاشقان شد. حرمش، میعادگاه عاشقان دل سوخته اباعبداللّه است. بوی حسین، از هر گوشه اش روح و جان را می نوازد. نیازمندان، دست حاجت به سویش دراز می کنند و خسته دلان بار سنگین دل را در کنار او می گشایند. زیارت حرم و بارگاهش آرزوی هر دل داده ای است.
| سوختم ز آتش هجر تو پدر تب کردم | روز خود را به چه روزی بنگر شب کردم |
| تازیانه چو عدو بر سر و رویم می زد | ناامید از همه کس روی به زینب علیهاالسلام کردم |
| ای عمه بیا تا که غریبانه بگرییم | رو از وطن و خانه، به ویرانه بگرییم |
| پژمرد گل روی تو از تابش خورشید | در سایه نشینیم و به جانانه بگرییم |
| لبریز شرای عمه دگر کاسه صبرم | بر حال تو و این دل ویرانه بگرییم |
| نومید ز دیدار پدر گشته دل من | بنشین به کنارم، پریشانه بگرییم |
| گردیم چو پروانه به گرد سر معشوق | چون شمع در این گوشه کاشانه بگرییم |
| این عقده مرا می کشد ای عمه | پیش نظر مردم بیگانه بگرییم |
در فصول المهمه آمده است: آن حضرت را بدین لقب (باقر) میخواندند زیرا علوم را میشکافت و باز میکرد.در صحاح آمده است: «تبقر، یعنی توسع در علم» .


شکافنده علوم و دانشها, پنجمین اختر فروزان آسمان امامت، هفتمین گوهر عرش عصمت، و تبیین کننده علوم اسلام, امام محمد باقر (علیهالسلام) امامی هستند که همانند دیگر اجداد طاهرینش تمامی لحظات عمر با برکتشان در راه ارشاد و هدایت انسانها سپری شد.
امامی
که از زمینهسازیهای پدر بزرگوارشان امام سجاد (علیهالسلام) در راستای
معرفی مکتب تشیع، و مبارزه با طاغوتها و انحرافات، بهرهبرداری بسیار
کردند و با تربیت شاگردان برجسته و تبیین فقه ناب اهل بیت (علیهمالسلام)
بزرگترین قدم را برای شناسایی تشیع و مکتب اهل بیت (علیهمالسلام)
برداشتند. ایشان تجسمی از ارزشهای والای انسانی و کمالات اخلاقی بودند که
لحظه لحظهی زندگی هدفمندشان درسهای بزرگ انسانی را الهام می بخشد.
در این نوشتار کوتاه ـ که بنا را بر مختصر نویسی گذاردهایم ـ گوشهای از
حیات پر ثمر آن حضرت (علیهالسلام) و مناقب ایشان را به تحریر درآوردیم.
هر چند این مهم از عهده ما خارج است ولی به اندازهی توان و با توجه به
کوتاهی مقال به بیان مختصری از مناقب انبوه امام (علیهالسلام) میپردازیم.
امام پنجم، امام محمد باقر (علیه السلام) در روز
دوشنبه سوم صفر و بنابه قولى، اول رجب سال ۵۷ هجرى در مدینه متولد شدند .و
الده آن حضرت، فاطمه دختر امام حسن مجتبى (علیه السلام) بود و از زنان
باکمال محسوب مى شد .
از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که درشأن آن بانوى بزرگوار
فرمود: جده ام زن بسیار راستگویى بود و در خاندان امام حسن (علیه السلام)
زنى به درجه و مقام او نرسید .
نام آن حضرت محمد ، کنیه ایشان ابوجعفر و القاب ایشان باقر ، شاکر و هادى است .
لقب باقر را پیامبر اکرم (ص) به آن حضرت داده بود و فرموده بود: او علم دین را خواهد شکافت (باقر: شکافنده) .
بسیارى از روایات فقهى و غیر فقهى شیعه از آن حضرت روایت شده است .
آن حضرت به جابر بن عبدالله انصارى فرمود: اى جابر! به خدا قسم، خداوند،
علم تمامى آنچه را که قبلا واقع شده و آنچه را که بعدا واقع خواهدشد به من
اعطا کرده است! آن حضرت در اعلى درجه صفات کریمه انسانى بود و از این جهت،
هم ردیف پدران گرامى خویش و هم دوش آنان به شمار مى آمد .
حیات آن حضرت مقارن با حکومت امویان بود .
هشام بن عبدالملک، ایشان و فرزندشان امام جعفر صادق (علیه السلام) را از
مدینه به دمشق احضارکرد و چون آنان وارد دمشق شدند، هشام به منظور تحقیر آن
بزرگواران سه روز به آنان اجازه ملاقات نداد .
روز چهارم چون امام داخل شد، مشاهده کرد که هشام بر تخت نشسته و لشکریان
مسلح وى اطراف او حضور دارند و محلى را به عنوان هدف تیراندازى معین کرده
بودند که بزرگان سپاه به طرف آنان تیراندازى مى کردند .
هشام براى اینکه امام را تحقیر کند و عجز ایشان را آشکار و قدرت خود را هر
چه بیشتر جلوه دهد، از امام خواست که به طرف هدف تیراندازى کنند .
اصرار امام براى خوددارى از این عمل مؤثر واقع نشد و بناچار تیرى را در کمان گذاشتند و به طرف هدف پرتاب کردند .
تیر به هدف نشست .
آنگاه تیر دومى به کمان گذاشتند و به طرف هدف پرتاب کردند که تیر اولى را شکافت و به هدف نشست .
۹ تیر توسط آن حضرت زده شد و هر تیر، تیر قبلى را مى شکافت و به هدف مى نشست .
نقشه شوم هشام خنثى شد، و همگان متوجه اقتدار امام و توانایى ایشان شدند .
امام صادق (علیه السلام) مى فرماید: هشام بسیار خشمگین شد و هر تیرى که به هدف مى خورد، رنگ او را دگرگون مى کرد .
او از اینکه امام را به چنین کارى وادار کرده بود پشیمان شد، ولى تصمیم گرفت پدرم را به قتل برساند .
در آن مجلس گفتگوهایى بین امام و هشام بن عبدالملک رد و بدل شد .
چون امام از آن مجلس خارج شدند، جمعى از قسیسین و راهبان یهود را مشاهده
کردند که گرد یکى از دانشمندان بزرگ خود را گرفته اند و با او ملاقات مى
کنند .
امام بطور ناشناس نزد آن عالم رفتند .
چون نظر آن دانشمند مسیحى بر امام افتاد، پرسشهایى از امام (ع) کرد و پاسخ همه را شنید .
آنگاه گفت: مردى را همراه خود آورده اند که از من داناتر است و به روایتى، شب بعد نزد امام (ع) آمد و مسلمان شد .
خبر این مناظره به هشام رسید؛ لذا امام را زندانى کرد .و لى در زندان نیز عده اى مجذوب شخصیت ایشان شدند و به امام گرویدند .
بناچار هشام، امام را به مدینه بازگرداند و براى اینکه آن حضرت را از مردم
دور نگه دارد و نگذارد پرتو پرفروغ علم و دانش و هدایت ایشان دلها را تسخیر
کند، دستور داد که مردم شهرهاى بین راه، ایشان را به شهر خود راه ندهند .
چون امام باقر (ع) به شهر مدین رسیدند و مشاهده کردند که مردم مانع ورود
ایشان مى شوند، بالاى کوهى رفتند و این آیه را تلاوت فرمودند: بقیه الله
خیر لکم إن کنتم مؤمنین: بازمانده خدا و بقیهالله براى شما بهتر است اگر
ایمان دارید .
شهر مدین شهرى است که حضرت شعیب (علیه السلام)، پیامبر الهى بر مردم آنجا
مبعوث شد و قرآن در این زمینه مى فرماید: و إلى مدین أخاهم شعیبا و آیه اى
که امام تلاوت فرمودند، سخنى است که پروردگار متعال از قول حضرت شعیب (ع)
نقل مى کند .
پیرمردى از اهالى مدین چون این آیه را شنید و آن واقعه را مشاهده نمود، به
مردم گفت: به خدا قسم، شعیب پیامبر، روى همین کوه این جمله را گفت و من مى
ترسم اگر او را راه ندهید، مثل عذاب قوم شعیب بر شما نازل مى شود! مردم از
این سخن هراسان شدند و امام باقر را پذیرفتند .
چون این خبر به هشام رسید، دستور داد آن پیرمرد را بکشند و همچنین دستور
شهادت آن حضرت را نیز صادر کرد . امامان معصوم ما- گرچه از جهات عدیده در
محاصره خلفا بودند و در حال تقیه بسر مى بردند- از هر فرصتى استفاده مى
کردند تا حقانیت خود و مقامات الهى و معنوى خود را به مردم بفهمانند و آنان
را از جهل و بى خبرى ساخته و پرداخته زمامداران خودسر برهانند و حتى در
برابر خلفاى جور نیز با اقتدار ظاهر مى شدند و براستى اگر این جهات نبود و
اگر خوف خلفاى ستمگر از گسترش اسلام راستین به دست پیشوایان برحق الهى
نبود، چه دلیل منطقى دیگرى براى به شهادت رساندن آنان مى توان یافت .
بنا به قولى، امام باقر (ع) روز دوشنبه ۷ ذى حجه سال ۱۱۴ هجرى قمرى در
مدینه با زهر مسموم شدند و به شهادت رسیدند و در بقیع ، در جوار بارگاه پدر
گرامى و جد خود امام مجتبى (علیهما السلام) مدفون گردیدند .
آن حضرت در ضمن سفارش سودمندى به جابر بن یزید جعفى ، از یاران خود، چنین
فرمود: به خدا قسم کسى شعیه ما نیست مگر آنکه خدا را اطاعت کند و تقوا
داشته باشد .
قبل از این، شیعه را نمى شناختند مگر به تواضع و فروتنى و کثرت یاد خدا و
فراوانى نماز و روزه و تعهد نسبت به همسایگان فقیر و مسکین و مقروضین و به
صداقت در گفتار و تلاوت قرآن و خوددارى از سخن گفتن درباره مردم مگر نسبت
به خوبیهاى آنان .
جابر عرض کرد: یابن رسول الله! ما در این زمان کسى را با این اوصاف نمى
شناسیم! حضرت فرمودند: اى جابر! با این خیالات و اوهام از راه بیرون مرو!
مگر آدمى را همین مقدار کفایت مى کند که ادعاى محبت على (ع) را بکند؟ اگر
بگوید رسول خدا را دوست دارم - حال آنکه ایشان از امیرالمؤمنین بهتراست - و
به اعمال آن حضرت عمل نکند، محبت او هیچ سودى براى او ندارد .
ما براى شما امان نامه از آتش جهنم نداریم و هیچ کسى را بر خدا حجتى نیست .
هر که مطیع خداوند است، ولى ما و دوست ماست و هر که او را معصیت کند، دشمن
ماست و به ولایت ما نمى توان رسید، مگر با پرهیزکارى و عمل شایسته .
از روشنی طلعت رخشنده «باقر»
شد نور علوم نبوی بر همه ظاهر
در اوّل ماه رجب از مشرق اعجاز
گردید عیان ماه تمام از رخ باقر

گرامی وارثِ محمودِ احمد
امام باقری، نامت محمّد
فروزان اختری برتر ز انجم
تو فخر عترتی، خورشید پنجم

بهشت رحمت صفاى جنت
بهار طوبى جمال یزدان
امام باقر که فیض وافر
دهد کلامش به علم و عرفان

دلم پر مى زند امشب براى حضرت باقر
که گویم شرحى از وصف و ثناى حضرت باقر
ندیده دیده ى گیتى به علم و دانش و تقوا
کسى را برتر و اعلم به جاى حضرت باقر
![]()
ز بهر رفع حاجات و نیاز خویش گردیده
سلاطین جهان یکسر گداى حضرت باقر
زبان از وصف او لکن، قلم از مدح او عاجز
که جز حق شخص نمى داند بهاى حضرت باقر
![]()
نزاید مادر گیتى ز بهر خدمت مردم
به جود و بخشش و لطف و سخاى حضرت باقر
به ذرات جهان یکسر بود او هادى و رهبر
که جان عالمى گردد فداى حضرت باقر
![]()
اى مهر دل فروز، در آسمان علم
وى یار مه جبین، یا باقرالعلوم
اى حجت خدا، ما را شفیع شو
در روز واپسین، یا باقرالعلوم

سر مى پرورانم من هواى حضرت باقر
بدل باشد مرا شوق لقاى حضرت باقر
ز عشقش جان من بر لب رسیده شخص نمى داند
که نبود چاره ساز من سواى حضرت باقر

امام و حجّت اهل یقینی
فروغ آسمان، مهر زمینی
گشادی بال دانش بر سر م
گشودی راه دین در باور ما
از آن موجی که از علم تو برخاست
شریعت زنده و اسلام برجاست
ز دریای تو خیزد موج دانش
درخشد نام تو بر اوج دانش
![]()
اى باقر العلوم که هنگام مکرمت
باشد هزار حاتم طایى گداى تو
پنجم ولى و حجت خلاق عالمى
لوح دل است مهر به مهر و ولاى تو
در عرصه وجود نهى قبل از آنکه پاى
داده سلام احمد مرسل براى تو
هر شخص تو را شناخت دل از دیگرى برید
بیگانه گشت با همه شخص آشناى تو