
آنچه باید بررسی شود این است که منظور از مؤمن در سخن امام حسن عسکری صلوات الله علیه چیست؟ دو احتمال در معنای کلمه مؤمن در این روایت وجود دارد: یکی اینکه منظور از انسان مؤمن، مؤمن به مفهوم عام آن است تا شامل تمامی مسلمان اعم از شیعه و سنی بشود. احتمال دوم این است که منظور ایمان و اعتقاد به امامت دوازده معصوم از اهل بیت پیامبر اسلام علیهم السلام باشد
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِه. نساء/ 136
برای پاسخ به این پرسش لازم است مضمون روایتی را که از امام حسن عسکری صلوات الله علیه وارد شده است مورد توجه قرار داد. متن روایت چنین است:
وَ رُوِیَ عَنْ أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ الْعَسْکَرِیِّ ع أَنَّهُ قَالَ: عَلَامَاتُ الْمُؤْمِنِ خَمْسٌ: صَلَاةُ الْخَمْسِینَ وَ زِیَارَةُ الْأَرْبَعِینَ وَ التَّخَتُّمُ فِی الْیَمِینِ وَ تَعْفِیرُ الْجَبِینِ وَ الْجَهْرُ بِبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. (1)
حضرت عسکرى- علیه السّلام- فرمود: علامت مؤمن پنج است: پنجاه و یک رکعت نماز (واجب و مستحب) در شبانهروز، زیارت اربعین، انگشتر به دست راست کردن، پیشانى به خاک نهادن، و بسم اللّه را بلند گفتن. (2)
در این روایت شریف پنج عمل از علائم ایمان شمرده شده است. آنچه باید بررسی شود این است که منظور از مؤمن در این حدیث چیست؟ دو احتمال در معنای کلمه مؤمن در این روایت وجود دارد: یکی اینکه منظور از انسان مؤمن، مؤمن به مفهوم عام آن است تا شامل تمامی مسلمان اعم از شیعه و سنی بشود. احتمال دوم این است که منظور ایمان و اعتقاد به امامت دوازده معصوم از اهل بیت پیامبر اسلام علیهم السلام باشد. در این صورت علامت هایی که در روایت بالا به آنها اشاره شده مختص به مؤمن به معنای خاص خود یعنی شیعه خواهد بود. که یکی از آن علائم، زیارت اربعین سالار شهیدان است.
ادامه مطلب ...

اَلسَّلامُ على اَسیرِ الْکُرُباتِ وَ قَتیلِ الْعَبَراتِ
سلام بر آن بزرگوارى که به گرفتاریها اسیر بود و کشته اشکِ روان گردید
قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: کل یوم عاشورا و کل ارضٍ کربلا...، این سخنی است که پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد. یاران! شتاب کنید، قافله در راه است. (شهید مرتضی آوینی)
کاروانِ بی سر و بی سرپرست غُل به گردن، خشکْ لب، تاول به دست
کاروان از بس که آتش دیده بود اشک در چشمانشان خشکیده بود
ادامه مطلب ...

هر چند برخی از صاحب نظران این وقایع را بعید دانسته و منکر آن شده اند اما تحقیقات انجام شده نشان می دهد که این بعید دانستن ها و انکار ها صحیح نیست و دلیل قابل قبولی برای رد این دو واقعه وجود ندارد.(1)
آنچه در ادامه می آید گزارش هایی از این دو واقعه در منابع موجود است:
مصباح الزائر به نقل از عطا می نویسد: روز بیستم صفر با جابر بن عبد اللّه بودم هنگامى که به غاضریّه رسیدیم در جوى آن جا غسل کرد و پیراهن پاکیزه اى را که همراه داشت پوشید. سپس به من گفت: اى عطا ! آیا عطرى به همراه دارى؟
گفتم: سُعد (مادّه اى خوش بو کننده) دارم.
او از آن به سر و بقیّه بدنش مالید. سپس با پای برهنه رفت تا نزد سرِ امام حسین علیه السلام ایستاد و سه تکبیر گفت و بیهوش، بر زمین افتاد و هنگامى که به هوش آمد، شنیدم که مى گوید: سلام بر شما، اى خاندان خدا .. (2)
بشارة المصطفى به نقل از عطیّه عوفى(3) می نویسد: همراه جابر بن عبد اللّه انصارى، براى زیارت قبر حسین بن على بن ابى طالب علیه السلام حرکت کردیم. هنگامى که به کربلا رسیدیم، جابر به کرانه فرات، نزدیک شد و غسل کرد و پیراهن و ردایى به تن کرد و کیسه عطرى را گشود و آن را بر بدنش پاشید و هیچ گامى برنداشت، جز آن که ذکر خداى متعال گفت، تا این که به قبر، نزدیک شد و [به من ]گفت: دست مرا بر قبر بگذار.
چون دست او را بر قبر گذاشتم، بیهوش، بر روى قبر افتاد. کمی آب بر او پاشیدم و هنگامى که به هوش آمد، سه بار گفت: اى حسین!
ادامه مطلب ...

باور کن گُلم! من همان زینبم؛ همان زینبی که هر روز، زیر آفتاب نگاه تو گرم میشد، همان زینبی که از طنین صدای تو جان میگرفت، همان زینبی که روزش را با زیارت تو آغاز میکرد و شبش را با چراغ یاد تو به پایان میبرد.
باور کن همان زینب، همان خواهر، چهل روز است تو را ندیده است. بلند شو برادر گلم! چرا جوابم را نمیدهی؟ تو که همیشه به احترام حضورم میایستادی؛ حالا چه شده که حتی جوابم را نمیدهی؟
آه، چه توقعی دارد زینب از تو! آخر تو که... .
باشد! حالا که تو نمیتوانی، من برایت همه چیز را میگویم، آن روزِ غمگین کودکیمان که یادت هست؟! همان روزِ آتش و در و... آری! میدانم؛ حتی حالا هم طاقت شنیدنش را نداری. برایت بگویم؛ کودکان تو آواره بیابان های بی چراغ شدند؛ یکی دو ستاره، خاموش شد تا صبح.
چه کشیدیم برادر! فقط یاد و ذکر خدا و تو و پدر و مادر و جدمان، قوت دلمان شده بود؛ وگرنه قصه به اینجا نمیرسید.
در راه، هر جا که شد، چراغ یاد تو را روشن کردیم.
چه که بر سر آل امیه نیاوردیم؛ کوفه میلرزید از طنین صدایمان.
هر اشکمان را بر چله کمان نشانده بودیم و قلب خواب آلودگان را نشانه رفته بودیم؛ اما امان از شام! تاریکی شام، بر روشنایی کلام ما پیشی میگرفت؛ اما ستاره سه ساله تو، آنجا را هم روشن کرد.
چه بگویم برای تو که از همه چیز باخبری؟! در این چهل روز، یک لحظه نوازش صدای تو، گوشم را تنها نگذاشت.
هر چه را باید میگفتم، به زبانم جاری میشد. همیشه گرمای دستان حمایتت را روی شانه هایم حس میکردم. یک آن، خودم را بی تو ندیدم؛ اما چه کنم که تو خواسته بودی هر لحظه نبودنت را به یاد دیگران بیندازم و بیدارشان کنم.
هر چه بود این چهل روز گذشت و من دوباره به دیدار تو آمدم.
حالا نمی خواهی برای دیدن خواهرت، از جای برخیزی؟
بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان
